در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردمو چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت...
ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط فریده قادری - سمانه حسینی
| پيام ها ()



